؟؟ ؟؟؟؟ ؟؟؟ ؟؟؟؟؟؟ ؟؟ ؟؟
تا باور کنی تنهایی ام را
.
.
مصراع اولشو هر چی میذارم غلط در میآد!

من و مینی

آگوست 4, 2008

قدر مینیمال آن کسی داند، که به جی پی آر اس ایرانسل دچار آید…

آرام آرام باید بروم…

شیرین نبودی اما نمیشود نفرینت کرد… نمی دانم شوری آب کارونت نمک گیرم کرد یا شوری اشک هایم…

زیبای زمستانی من… فراموش نمی کنم مه های صبح گاهی ات را… یادم هست یکبار که خواستم بغلش کنم عرق شرم شد و نشست روی تن لخت برگ ها… یادم هست باران هایت را…باران هایی که پر بود از هوس خیس شدن… و بید های دیوانه ای که مست می شدند و می رقصیدند…

و کارونت… کارونی که خیانت کارانه خودش را گل آلود کرده بود تا ماهی ها راحت تر به قلاب ماهیگیر ها بیافتند… کارونی که پلش هیچ رنگی از شادی نداشت… فقط یکبار آرزوهای دخترکی را دیدم که گذاشته بود زیر بغلش و از بالای پل پرید… و مثل بقیه ماهی ها طعمه ی کارون شد…

داشت یادم میرفت… راستی دانشکده ی خوب من… مرا که مهندس نفت نکردی اما در عوض انقدر کنج تنهایی داشتی و انقدر اشکهایم را، حرف هایم را گوشه گوشه ات پنهان کردم که دیگر نمیشود دوستت نداشت… حتی اگر خوب هم نبودی، آدم های خوبی داشتی… و خاطراتی خوب تر… دوستت دارم، از پشت بام های ممنوعه ات تا خلوت هایی که پاتوق مکالمه های تلفنی من بود… مرا ببخش که دارم میروم و تو همچنان همانی…

آری ای اهواز پنجاه شصت درجه بالای صفر… من دارم میروم… آرام آرام… درست به آرامی همان شب شهریوری چهار سال پیش…
آهای جنوبی هایی که دلتان زیر کولر گازی یخ زده… مردمی که نمی فهمیدم چه میگفتید، فقط لبخند میزدم تا بدانید دوستتان دارم… می دانم رفتنم را لمس نمیکنید… اما به خدایی – که گمان کنم جهنمش همین نزدیکی هاست – دلم برایتان تنگ میشود… برای نادری و بوی گند ساندویچی هایش… برای کوت عبد الله و سکوت شب هایش… برای کیان پارس، برج، پارک ساحلی و… پردیسی که اشک های مرا دید… پردیسی که کعبه ی من شده بود… پردیس من… پردیس او… دوست داشتنی ترین من… او که دیگر نمی خواندم… دیگر نمی بیندم… دیگر نمی بوسدم… 

و این گونه بود که… قصه ی ما به سر رسید… و من نفهمیدم چرا کلاغ بیچاره هنوز به خانه اش نرسیده…

همه ی آدم های من

ژوئن 25, 2008

امروز قلم و کاغذ برداشتم و نشستم حساب کردم ببینم جدی جدی ادعای تو کتاب شازده کوچولو درسته یا نه…

جمعیت تو سال 2010= 6,848,932,929
مساحت تقریبی 40 سانت در 40 سانت واسه هز آدم (کافیه؟؟؟… یه کم رژیم بگیرین تو مربعتون جا شین)

(40*40)*10^-4
ضرب در 6,848,932,929
 میشود 1095829268 متر مربع
یا یک مربع به ضلع 33103,31 متر
یا یک مربع به ضلع 20.569 مایل

نا امید کننده است… حرفش راست بود…
احتمالا اگه تموم فرند فیدی ها رو هم بخوان یه جا جمع کنن بشه تو خونه ی مریم اردکانی جاشون کرد!!!

پ.ن. کلی حال کردم از اینکه تونستم این محاسبات رو انجام بدم…

نتیجه: منم آدم بزرگ شدم…

تجربه های آدم به چه دردی می خوره؟

تجربه با استاد سخت گیر واحد برداشتن…
تجربه چشیدن تلخی یه بادوم…
تجربه سر درد بعد از ترن هوایی…
تجربه تکیه به آدما…
تجربه عشق کودکانه…
تجربه زندگی کردن، زاده شدن…

گاهی وقتا تجربه بد هم نمی تونه جلوی آدما رو بگیره…
اما چی باعث میشه این تجربه ها تکرار شه؟
هوس لذت هایی که کنار اون تجربه ها چشیدیم یا…
یا جنون تلافی تلخی اونها… جنون “این بار دیگه فرق داره”…

با استاد سخت گیر واحد می گیرم… این بار خوب درس می خونم…
یه بادوم دیگه برمی دارم… این حتما شیرینه…
ترن هوایی سوار می شم… هیجانش به سر دردش می ارزه…
به تو تکیه می کنم… تو با بقیه فرق داری…
عاشق می شم… شیرین من منتظر منه…
و این بار زندگی می کنم…متفاوت زندگی میکنم… شاید من منجی عالم باشم…

به نام خدا خوبه

ژوئن 13, 2008

الوووووووووو صدا میاد؟؟؟
؟؟؟
اونایی که اون ته نشستن صدای منو میشنفن؟؟؟
جونم….. چه وبلاگی بشه این وبلاگ… (یه لحظه فکر کردم ابی شدم)

این وردپرس چقد ادمو تحویل میگیره، کلی کیفور شدم… دست باعث و بانی اش درد نکنه!!!
نمی خوام زیاد بنویسم… مامانم میگه وقتی خیلی تشنه ای آروم آب بخور تا یهو خفه نشی!!! به روی چشم مامان خانوم.
کپی رایت جملات قصار مامان جونم…

باید برم… دل تنگ نشو